خاطرات دلنشین ما
در تاریخ 15/5/1385 خدا یکی از پاکترین فرشته های آسمونیش رو مهمون خونه ماکرد.فرشته ای که وجودش سرشار از خیر و برکت بود واسمون وبا وجودش هوای خونه ما رو پر از عطر یاس و مریم کرد.وخدایی که این هدیه رو به ما داد ما رو تا ابد وام دار خودش کرد.خدای بزرگ ممنونیم 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

 

 

   

[ سه‌شنبه ۱۳٩٥/۱٠/٢۸ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ] [ مامان ستاره ]

 

با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز و دوست داشتنی ام:

 

اول از همه بگم که واقعا خیلی خیلی دلم برای اینجا وشما دوستای گلم تنگ

شده بود.ولی واقعا شرایطم واسه اومدن به اینجا اصلا مساعد نبود.تمام تلاشم و

میکنم که تا قبل به دنیا اومدن نی نی حتما به همه تون سر بزنم.این روزام به

سختی والبته با شوق داره سپری میشه وچیزی حدود یه ماهه دیگه ایشاالله

اگه همه چی خوب پیش بره فرشته اسمونی من زمینی میشه.به انرژی های

مثبت تون نیازمندم.

[ چهارشنبه ۱۳٩۳/۱٠/۳ ] [ ٧:۱٤ ‎ب.ظ ] [ مامان ستاره ]

 

 

ادامه مطلب :


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱۳٩۳/٧/۱٤ ] [ ۸:٢٢ ‎ق.ظ ] [ مامان ستاره ]

 

سلام به همه دوستای گلممممم:

اول از همه واقعا شرمنده م که خیلی خیلی کم پیدا شدم وخیلللی کم میام وباتون.واز همه تون که تو این مدت جویای حالم بودید ومن وفراموش نکردید یه دنیا ممنونم.

تو این مدتی که ننوشتم تولد ستاره جون وبرگزار کردیم که به پیشنهاد خودش ساده تر از سال های قبل بود و دوستاش و دعوت نکردیم وخانوادگی برگزار شد ولی بهش خیلللی خوش گذشت.و از اونجایی که من به خاطر نی نی دوم خیلی به اوضاع مسلط نبودم .همه کارا رو بابای ستاره جون وداییش انجام دادند ودر کل شب خوبی بود.ستاره جون از قبل برای هدیه تولدش بهمون گفته بود که صندوقچه بزرگ میخواد.ما هم قبول کرده بودیم وهدیه تولدش براش یه گوشی س ا م س و ن گ - گ ر ن د   و یه صندوقچه بزرگ ویه جای تیله کوچیک که از فیلم ه ف ت س ن گ دیده بود ومی دونستیم خیلی دوست داره به همراه تعدادی تیله خریدیم.حتما سر فرصت عکس هدیه هاش و به همین پست اضافه میکنم.چون متاسفانه بعد تولد طی یه اتفاق خیلی غیر منتظره بابایی که داشت عکسا رو مرتب میکرد و خوباش و نگه میداشت وبدا رو حذف میرد و...اشتباها همه البوم مورد بررسی رو حذف میکنه واینطوری میشه که همه عکسای حداقل 3-4 ماهه اخیرمون حذف میشه.ناراحتواینطوری شد که ما از تولد امسال ستاره هیچ عکسی نداریم.مگه عکسایی که بقیه با موبایل هاشون گرفتند.ناراحتگریهومن خیلی خودم وسرزنش کردم که اگه زودتر پست تولد ومیذاشتم حداقل عکسای تولد اینجا ثبت میشد.افسوسولی اتفاقیه که افتاده وهیچ کاریش هم نمیشه کرد.

 

خبر بعدی اینکه ستاره جون ما داره خواهر دار میشه واز این بابت خیلی خیلی خوشحاله.نی نی مون خدا رو شکر تا حالا که همه چیزش اوکی.تستای غربال گری هر دو مرحله ش رو به خوبی پشت سر گذاشتم .وستاره هم از اینکه جنسیت بچه مثل خودشه خیلی خوشحاله.وما هم از خوشحالی اون شادیم.این روزا حال وهوای خونم یه جور دیگه شده وحضور نی نی رو تو تمام لحظه هامون حس میکنیم.امیدوارم تا اخرش همه چی به خوبی پیش بره ویه نی نی خوب وسالم وصالح به دنیا بیاد.

اخرهفته قبل برا تمدد اعصاب بابایی زحمت کشید ویه ویلا تو سرخرود گرفت ورفتیم دریا.ستاره وباباییش اینقد تو دریا شنا کردند وتو سر وکله هم زدند که حد نداشت.کلللی هم از ستاره عکس گرفته بودم که متاسفانه با اون اتفاق عکسا پرید.ولی چندتاش وتو وایبر برا داییش فرستاده بودم اگه بشه از اونجا واز تو گوشیم میگیرم واینجا میذارم.

و در اخر:

خدای بزرگ ومهربون بهم توانایی بده تا این چندماه اینده رو به خوبی وبا انرژی بگذرونم.روزهای خوب مون رو با ورود یه نی نی سالم وبا نشاط خوب تر کن.کمک کن با ورود نی نی از ستاره گلمممم غافل نشیم.وازت به خاطر همه خوبی هایی که در حقم میکنی که خیلی هاش ومن واقعا لایقش نیستم ممنونم.منو به خاطر ناشکری های گاه وبیگاهم مورد شماتت قرار نده که تویی بزرگ خالق بخشنده.

 

و اما سرمه عزیزم:ازت ممنونم به خاطر تبریک تولد دختری تو پستت .این محبتت و هیچوقت فراموش نمیکنم.تو روزایی که من به خاطر شرایط د روحی و جسمی شاید نتونستم خیلی دل دخترم وشاد کنم تو دوست خوبم با عکس هدیه هات ومتن ت دل دخترکم وشاددددد کردی.یه دنیا ممنونم از لطفت.

 

[ یکشنبه ۱۳٩۳/٦/٢ ] [ ۸:۳۳ ‎ق.ظ ] [ مامان ستاره ]
[ دوشنبه ۱۳٩۳/٥/٦ ] [ ۱:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مامان ستاره ]

 

 

نازنین دوست داشتنیم :

 

به یاد داشته باش:
میزان انسانیت یک فرد
از نحوه برخورد او با دیگرانی که برای وی هیچ کاری نکرده اند، مشخص می شود . . .

 

 

خوشبختی به سراغ کسانی میرود
که به خودشان فرصت اندیشیدن به بدبختی را نمی دهند . . .

 

 

مهم نیست که آخرین زلزله زندگی ات چند ریشتر بود
مهم نیست که در آن زلزله چه چیزهایی از دست دادی
مهم این است که دوباره از نو بسازی
جهانت را … زندگی ات را … باورت را …
“مهم شروع دوباره است”

 

 

مواظب باش به چه کسی اعتماد میکنی
شیطان هم روزی فرشته بود . . .

 

 

ﺑﺎﺧﺘﻢ ﻭﻟﯽ ” ﻣﺴﻴﺮ ” ﺭﺍ ﻳﺎﻓﺘﻢ !
ﺩﺭ ﺑﺰﺭﮔﺮﺍﻩ ﺯﻧﺪﮔﯽ، ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺭﺍﻫَﺖ “ﺭﺍﺣَﺖ ” ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮد
ﻫﺮ ” ﭼﺎﻟﻪ ﺍﯼ ” ” ﭼﺎﺭﻩ ﺍﯼ ” ﺑﻪ ﻣﻦ ﺁﻣﻮﺧﺖ
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﻜﺮ ﻛﻦ، ﻓﺮﺻﺖﻫﺎ ” ﺩﻭﺑﺎﺭ ” ﻧﻤﻴﺸﻮﻧﺪ
ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻠﻮﮔﻴﺮﯼ ﺍﺯ ” ﭘﺲ ﺭﻓﺖ ” ﭘﺲ، ﺑﺎﻳﺪ ﺭﻓﺖ

 

[ جمعه ۱۳٩۳/٤/۱۳ ] [ ٩:٢٠ ‎ب.ظ ] [ مامان ستاره ]

 

 

ستاره جون تو جمع دوستاش و روز جشن پایان سال

 

اینم تقدیر نامه گل دختری

 

اینم کارنامه گل دختری

 

[ جمعه ۱۳٩۳/٤/٦ ] [ ٦:٤٢ ‎ب.ظ ] [ مامان ستاره ]

 

سلام به همه دوستای خوبم:

خیلی وقته که دلم میخواد بنویسم ولی حسش نیست.ولی امروز دیگه برا طرح یه سوال اومدم تا مهمون خونه هاتون بشم.دختری امتحاناتش و عاللللی داده وجایزه ش هم از طرف مدرسه کارت بازی تو شهر بازی تو تمام تابستونه که فقط به بچه های ممتاز دادند.واز طرفی وقتی رفتم کارنامه ش و گرفتم دیدم که کارنامه و تقدیر نامه دیگه ای هم بهم دادند که از طرف یه بنیاد علمی بود که در طول سال چندین بار در قالب اردو برده بودنشون وستاره تو اون کارگاه ها نمره خیلی خوب گرفته بود و برای تابستون هم دعوت شد که تو کارگاه های ریاضی و علومش شرکت کنه.وحالا من موندم و راضی کردن ستاره.کلا ستاره خیلی طالب بیرون رفتن از خونه نیست.نه تنها در مورد کلاس درسی بلکه کلاس نقاشی و ورزشی هم نمیره.این مدت که تعطیل شده هرچی من وباباش باهاش صحبت میکنیم قبول نمیکنه ودوست داره مدام تو خونه باشه و خودش بازی کنه و تی وی ببینه.وجوابش هم اینه که به این روزا میگن تعطیلات تابستونی ومن هم دوست دارم تعطیلات کامل استراحت کنم تا برا درس اماده بشم.وحالا من موندم که چی کار کنم.همه دوستاش کلاس زبان و شروع کردند.کلاسای ورزشی هم که میرند.نگرانم که این کلاس نرفتن ها بعدا باعث به زحمت افتادنش بشه.ویه جورایی باعث عقب موندنش از قافله بشه.حالا سوالم اینه که ایا تا این حد باید به حس استقلال طلبی و راحت طلبیش اجازه جولان بدم؟یا باید هر طوری شده راضیش کنم تا یه خورده بره تو اجتماع ؟این شرایطی که به وجود اومده یعنی شرکت تو کارگاه علوم وریاضی براش خیلی خیلی خوبه.چون به صورت تفریحی تو یه محیط فوق العاده زیبا و جذاب که خودم تو دوران تحصیلم دوست داشتم واسه یه بار هم که شده واردش بشم بهش کمک میکنه تا خیلی تفریحی در کنار بقیه هم سن هاش که همه هم از بچه های تیزهوشند پایه ریاضی و علومش تقویت بشه.نظر شما رو میخوام در مورد نحوه برخورد با این مشکل بدونم.

ممنونم از محبت هاتون.

 

[ چهارشنبه ۱۳٩۳/۳/٢۱ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ مامان ستاره ]

 

دخترکم -باغچه باباجون-نماز ظهر و عصر-فرستادن صلوات بعد نماز -دعا برای

مامانیش.    15 خرداد 93

دخترکم این روزا به خوندن نماز علاقه خاصی نشون میده ومن هم خیلی

خوشحالم.

 

 

الان که بعد مدتها اومدم وب دختری تا پست بذارم دخترکم رفته خونه مامان

اذر.از اونجایی که من یه خورده ناخوشم ترجیح دادم بره اونجا تا سرش گرم

بشه و درگیر مریضی هام نشه.ولی جاش بدجوری تو خونه خالیه تا حدی که

من وباباش هرکدوم یه گوشه ای کز کردیم وهر کدوم یه مدت در میون میریم

به اتاقش یه سری می زنیم.من که بغض دارم شدددددید و دلم براش خیلی

تنگ شده.

 

امیدوارم همه چی به زودی به روال عادیش برگرده .

 

[ جمعه ۱۳٩۳/۳/۱٦ ] [ ٩:٤۳ ‎ب.ظ ] [ مامان ستاره ]

 

پارک اکواریوم شهر باتومی

 

 

حالا بریم ادامه مطلب واسه دیدن بقیه عکسا :


ادامه مطلب
[ شنبه ۱۳٩۳/۳/۳ ] [ ٥:۱۳ ‎ب.ظ ] [ مامان ستاره ]

 

یه بچه، مامان خوشگل نمیخواد.

یه بچه، مامان خوشتیپ نمیخواد.

یه بچه، مامان زشت نمیخواد.

یه بچه، مامان دکتر نمیخواد.

یه بچه، مامان مهندس نمیخواد.

یه بچه، مامان مدیر نمیخواد.

یه بچه، مامان دیپلمه نمیخواد.

یه بچه، مامان پولدار نمیخواد.

یه بچه، مامان بی پول نمیخواد.

یه بچه، مامان وزیر نمیخواد.

یه بچه، مامان وکیل نمیخواد.

یه بچه، مامان خانه دار نمیخواد.

یه بچه، مامان آشپز نمیخواد.

یه بچه، مامان باسلیقه نمیخواد.

یه بچه، مامان شلخته نمیخواد.

 


یه بچه، مامان خوشحال میخواد.

 

قابل توجه خودم که این روزا حتی حوصله خودمم ندارم...

 

[ یکشنبه ۱۳٩۳/٢/٢۸ ] [ ٩:٥٢ ‎ق.ظ ] [ مامان ستاره ]

 

نازنین دردانه من:

 

امواج زندگی را با آغوش باز پذیرا باش

 

حتی اگر گاهی تو را به قعر دریا ببرد،


آن ماهی که همیشه بر سطح آب می بینی مرده است...........

 


[ دوشنبه ۱۳٩۳/٢/٢٢ ] [ ٧:٠۳ ‎ب.ظ ] [ مامان ستاره ]

 

ستاره جون تو موزه معروف شهر تفلیس

ادامه مطلب :


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۳٩۳/٢/۱٤ ] [ ۸:٤٩ ‎ق.ظ ] [ مامان ستاره ]

 

ستاره جون و بهراد جون و بچه های ناز تفلیسی

ادامه مطلب :


ادامه مطلب
[ شنبه ۱۳٩۳/٢/٦ ] [ ٤:۱۱ ‎ب.ظ ] [ مامان ستاره ]

 

اینم عکسای ستاره جون تو مسافرت نوروز:

 

فعلا این چند تا عکس و گذاشتم تا بعد تو یه فرصت مناسب بقیه عکسا رو

بذارم.این روزا سرم خیللللی شلوغه....

 

حالا بریم ادامه مطلب:


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱/٢٦ ] [ ٧:٤٥ ‎ب.ظ ] [ مامان ستاره ]

 

روز 29 اسفند به سمت شمال غرب کشور حرکت کردیم و از اونجایی که راه زیادی

می بایست بریم تقریبا بین راه اینطور که یادم میاد فقط قزوین واسه ناهار ایستادیم.

تا یه شب قبل سفر قرار بود ما همراه دو تا دوست خانوادگیمون که پارسال هم

باهم مسافرت رفته بودیم امسال رو هم باهم باشیم ولی دقیقا ساعت 12 شب 28

اسفند یکی از دوستام خبر غیر منتظره ای رو داد و گفت که بارداره و دکتر بهش اجازه

مسافرت نمیده.ما هم که خیلی ناراحت شده بودیم ولی برای حفظ سلامتی خودش و

نی نیش اصراری نکردیم و تصمیم گرفتیم که همون برنامه قبلی رو هر چند که یه

راننده کم شده و یه خورده سخته ولی انجامش بدیم.چون قرار بود به خاطر مسافت

زیاد با دو ماشین بریم.خلاصه تمام تلاشمون این بود که لحظه سال تحویل تبریز

باشیم ولی ترافیک و شلوغی جاده ها با اینکه زمانی رو هم از دست ندادیم 

باعث شد که به تبریز نرسیم ونزدیکی های تبریز یعنی شهر بستان اباد

تو یه ساندویچی سال رو تحویل کردیم.که بنده خدا اقاهه هم به خاطر ما

نرفت خونه ش که نزدیک مغازه ش بود و خلاصه سال تحویل متفاوتی

داشتیم.بعد از

روبوسی و گرفتن هدیه وتلفن به خانواده ها شام مون رو هم همونجا خوردیم

وبه سمت تبریز حرکت کردیم.شب رو تو تبریز موندیم و صبح زود به سمت مرز

بازرگان حرکت کردیم.تو راه از سمت مرز جلفا رفتیم که جاده قشنگی داشت و

واقعا دیدنی بود.رود ارس ومرغای ماهیخوار چیزایی بودند که من وستاره جون

تا حالا از نزدیک ندیده بودیم و برامون جالب بود.وقتی به مرز رسیدیم از تعداد

زیاد ماشینهایی که تو صف بودند برای عبور از مرز دچار شوک شدیم....

خلاصه اینکه از ساعت2 تا 11 شب عبورمون طول کشید.ولازم نیست بگم

که تو این مدت بچه ها چقد بی تابی میکردند از اینکه خسته شدند و سردشون

و ....و البته حق هم داشتند.زمان طولانی ای که خارج از برنامه ریزی مون

بود باعث شد که تو کشور ترکیه به اون شهری که میخواستیم بمونیم

نرسیم و تو شهر دو غو بایزید که اولین شهر بعد مرزه توقف کنیم وشب و

اونجا باشیم.یه شهر کوچیک با خیابونای سنگ فرش.که با اینکه عرض

خیابوناش کم بود ولی دو طرفش گلکاری قشنگی بود.

صبح فردا به سمت مقصد اصلی مون حرکت کردیم چون ما تو راه رفت فقط قصد

عبور از ترکیه رو داشتیم و هدف مون رفتن به گرجستان و شهر تفلیس بود.

با توجه به مرزی که گذرونده بودیم خیلی استرس داشتیم که نکنه امروز رو هم

خیلی معطلی داشته باشیم.قبل مرز خیلی از ماشینای ایرانی رو دیدیم که

تو مسیر برگشتند واز اونجایی که خیلی عجیب بود ازشون پرسیدیم وگفتند که

گرجستان ایرانیها رو خیلی سخت میپذیره و ما رو برگردونده.واااای تصور

اینکه دوباره این راه رفته رو باید برگردیم وحشتناک بود.یه تحقیقی کردیم تا

ببینیم دلیل این رفتار چیه؟که معلوم شد اگه د ل ا ر ی که همراه داریم

زیاد باشه یا هتل رزرو کرده باشیم یا ویزا داشته باشیم میذارند که بریم.چون

تعداد زیادی از خانواده ها فقط برای ک ن س ر ت اومده بودند وکشور گرجستان

مخالفت کرده بود و میگفتند که به صرفه نیست حتی بودند کسانی که فقط

و فقط برای اینکه غذای کنسروی با خودشون اورده بودند برگردونده شدند.که

اینم بگم که به نظر من الان که رفتم وکشورشون و دیدم باید بگم خیلی

سیاست مسخره ای بود.چون اونا به نظر من حتی به همون پولی که از فروختن

بلیط ک ن س ر ت هم میگیرند نیاز مندند و دلیلی به اینهمه سخت گیری نداشت.

خلاصه چون ما زمان زیادی رو میخواستیم مسافرت باشیم د ل ا ر خوبی همراه

داشتیم.بعد سوال و جواب و دیدن پولامون و اینکه الکی ادعا نکردیم ویزا برامون

صادر کردند و از مرز رد شدیم.معطلی تو مرز باعث شد که شب به شهر

تفلیس برسیم و شایداین یه حسن بود برامون.چون شهر تفلیس و کلا تو

گرجستان نور پردازی ساختمون هاشون بی نظیره.وقتی وارد شهر شدیم تمام

خستگی سفر از تنمون بیرون رفت اینقدر که مناظر زیبا و چشم نواز بودند.

به سختی هتل پیدا کردیم و سه روز رو تو این شهر بودیم.از کلیسای معروف

شهر دیدن کردیم.تله کابین و موزه وپارک  و ....هم رفتیم که حالا عکساش

و میذارم.ویزامون مدتش خیلی کم بود وفقط 5 روز فرصت داشتیم که تو گرجستان

بمونیم.و چون میخواستیم باتومی رو هم ببینیم روز چهارم به سمت باتومی

حرکت کردیم.جاده بین تفلیس و باتومی برعکس جاده بین مرز تا تفلیس

فوق العاده زیبا و رویایی بود .باتومی شهری کنار دریا با بنادر و اسکله های

فراوون که البته شهرش کاملا دو قسمتیه.یه قسمت بسیار سطح پایین

و یه قسمت فوق العاده زیبا و امروزی.به محض رسیدن به باتومی یه هتل خیلی

خوب تو همون منطقه خوب شهر و کنار دریا گرفتیم و برای اینکه از زمان بهترین

استفاده رو ببریم رفتیم وتو شهر گشتی زدیم.با اینکه ما خودمون هم تو شمال

زندگی میکنیم و هوای پاک کنار دریا شاید برامون خیلی تازگی نداشته باشه

ولی واقعا شب باتومی خیلی زنده و خاص بود.حتی بچه ها هم کلللی از این

نور پردازیها و رفت وامد وقدم زدن عاشقانه مردم تو خیابون سنگ فرش شهر

انرژیک شده بودند واصلا حاضر نبودند که حتی برای خواب هم برند هتل.

صبح فردا رفتیم پارک اکواریوم ماهی که یه فضای بسته بود که دور تا دورش پر

اکواریوم هایی در ابعاد مختلف و پر از ماهی بود که خیلی زیبا و خاص بودند.

دلفیناریوم هم که بسته بود و گفتند که فقط اخر هفته ها بازه. بعد از اونجا

کنار دریا رفتیم وکلی عکس گرفتیم و بچه ها بازی کردند و بعد ناهار سمت مرز

که خیلی هم نزدیک بود حرکت کردیم.

تو مرز ترکیه اصلا معطل نشدیم و خیلی راحت عبور کردیم. و از این به بعد

قسمت خوب سفر برای ما خانوما شروع شد.چشمکچون قصدمون از رفتن به ترکیه

بیشتر خرید بود.شب اول رو در شهر ترابزون موندیم ویه گشتی تو بازارهاش

زدیم ولی خیلی جالب نبود.اتفاقا تو بازار 3 تا ایرانی دیدیم و باهاشون صحبت

کردیم و اینکه قصدمون اینه که 3 روز اینجا باشیم و 3 روز هم ارزروم.که اونا هم

گفتند اگه برای تفریح اومدین که ارزروم یه خورده مذهبیه شاید خیلی خوب

نباشه براتون ولی اگه تفریح تون وکردین و میخواین خرید کنید برید همون ارزروم

که خیلللی عالللیه.خودشون از ارزروم اومده بودند و حسابی پشیمون بودند.

ما و دوستامون باهم یه همفکری ای کردیم و با توجه به اینکه تا اینجای سفر

فقط به دیدن گذشته بود و از اونجایی که خرید هم یه جنبه خیللللی مهم سفره

تصمیم گرفتیم که فردا به سمت ارزروم حرکت کنیم و باید بگم که دخملی تو

این تصمیم گیری کاملا نشون داد که یه خانم ایرانیه و عاششششق خرید.نیشخند

و هی به باباش میگفت پس کی میریم خرید کنیم؟فک کنم هشتم نهم فروردین

بود که سمت ارزروم حرکت کردیم .دیگه تو ارزروم فقط از این بازار به اون بازار

می رفتیم وباید بگم هم قیمت هاشون و هم کیفیت شون عاللللی بود.روز

دوم که از خواب بیدار شدیم دیدیم اینقد برف باریده که ماشین مون اصلا

پیدا نبود.دو روز کامل برف بارید و بارید و ما هم حسسسسابی لذت بردیم.

4 روزی تو ارزروم بودیم و سمت ایران حرکت کردیم.دیگه روزای اخر واقعا دلم

برای خونه م تنگ شده بود.موقع برگشت شب اول تو زنجان خوابیدیم و روز

دوم هم مستقیم خونه.چون هر 3 تاییمون حسسسابی دلتنگ خونه بودیم.

وقتی هم که اومدیم شهرمون دختری اینقد دلش برای مامان اذرش(مامان من)

تنگ شده بود که وقتی رفتیم ازشون غذا بگیریم.(چون مامان گلم زحمت

کشیده بود و گفت که دو هفته هست غذای خونگی نخوردید واسمون خورش

مرغ و بادمجون و پلو و ماهی سفید هم سرخ کرد و بهمون داد اوردیم خونه

خوردیم)همونجا پیششون موند.اونا هم که واقعا دلتنگش بودند.بعد از این مدت

واقعا فضای خونه ارامش خاصی بهمون داد و از روز سیزده که رسیدیم تعطیلات

اخر عید رو هم خونه موندیم و استراحت کردیم تا برای شروع یه سال کاری

خوب و پر انرژی اماده بشیم.امیدوارم سال جدید برای همه سالی پر از خیر و

برکت و سلامتی باشه.

فکر میکردم که امروز میتونم عکسا رو هم بذارم ولی باید برم دنبال ستاره جون.

حتما حتما زود زود میام و عکسا رو میذارم. پس تا بعد:بای بای


[ چهارشنبه ۱۳٩۳/۱/٢٠ ] [ ٩:٥٤ ‎ق.ظ ] [ مامان ستاره ]

نازنین دختر من:

تو بهار بی خزونی//

توی هر فصل شکفتن//

تو امید بودن من//

واسه ی ترانه گفتن//

تو قشنگ ترین نگاهی//
 

برا دیدن و شنیدن//

کلید رهایی ام شو//

از توی قفس پریدن//

تویی هر فصل کتاب ام//

شده ام من به تو عاشق//

توی دامن ات می ریزم//

یک بغل پُر از شقایق//

ای تو خواستنی ترین ام//

تو نگارِ بهترین ام//

ای پرنده ی مهاجر//

تو رسول آخرین ام//

می ریزه توی تن من//

مثل یک دسته گُل یاس//

عطر خوبِ پیرهن تو//

آسمون پُر شد از الماس//
....

 

 

به زودی با عکسای عید دخملی به روز میشم...

 

[ پنجشنبه ۱۳٩۳/۱/۱٤ ] [ ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ] [ مامان ستاره ]

 

با سلام خدمت همه دوستای عزیز و مهربونم:

 

بهار داره کم کم از راه میرسه و این یعنی یه بار دیگه داره سال نو میشه و

یه بار دیگه داره بارقه های امید تو دلهامون جرقه میزنه.امید به داشتن

روزهایی بهتر از دیروز.امید به رسیدن به خواسته های قلبی مون.امید به

افزوده شدن به شادی مون.امید به ....

امیدوارم سالی که پیش رو داریم برای همه پر از خیر و برکت باشه.سالی

باشه سرشارررر از شادی و موفقیت.سالی پر از انرژی مثبت ....

 

 

دوستای عزیزم که تو این مدت همیشه همراهم بودید از همتون به خاطر لطف

و محبت تون سپاسگزارم و برای همه تون ارزوی بهترین ها رو دارم.یه دو هفته

ای نیستم و ایشاالله به محض برگشتن از مسافرت به همتون سر میزنم.

 


[ چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢۸ ] [ ۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ مامان ستاره ]

با سلام خدمت همه دوستای گلم:

تو این مدتی که نیومدم واز خاطرات دلنشینمون با ستاره جون ننوشتم اتفاق های

خوبی واسه دخترم افتاد که از اونجایی که یه مدته ننوشتم نمی دونم از

کجاوچطوری شروع کنم.

حدود دوهفته پیش نوشته بودم که ستاره مدام امتحان داره وحسسسابی با

درساش سرم شلوغه و ما فکر می کردیم که واسه همون ازمون علمی ای

که قراره تو مدرسه برگزار بشه معلم داره این همه امتحان میگیره و از

اونجایی که طبق قوانین جدید زمان و مواد امتحانی رو از قبل به بچه ها و

خانواده ها نمیگندتا هم بچه ها استرس نداشته باشند وهم با اطلاعاتی که تو

ذهن شون حک شده امتحان بدند(نه اینکه شب امتحان کلللی بخونند و اماده

بشند)ما هم هیچ نمی دونستیم که این قصه سر دراز دارد.منم چون از معلم

علت اینهمه امتحان و اونم تو ماه اسفند که حسسسابی سر خانواده ها

گرم تمیزیه جویاشدم گفت که قراره یه امتحان جامع ازشون بگیریم از همین

درسایی که خوندند.منم فک کردم که همین درسای اخیرشون.تا اینکه روز

امتحان وقتی رفتم دنبال ستاره گفت که مامانی امتحان از اول کتاب بود .ومن

درسای جدید و خونده بودم.خیلی ناراحت شدم از اینکه چرا دقت نکردم به حرف

معلمش وبهش گفتم اشکالی نداره.حالا بلد بودی؟که گفت:فک کنم اره.

نتیجه امتحان اومد و ستاره با داشتن 3 تا غلط که البته یکی از سوالا رو ندیده

بود ودر اصل 2 تاغلط داشت تو مدرسه دوم شد ومن کلللی خوشحال شدم.

ونتیجه ش این شد که ما تصمیم گرفتیم واسش جایزه ای در نظر بگیریم وهم

اینکه یه تغییری تو اتاقش بدیم تاواسش دلنشین تر باشه.که تو یه فرصت

مناسب حتما از اتاقش و تغییراتش عکس میگیرم و میذارم.

مطلب دوم اینکه:

تو دهه فجر تو اداره بابای ستاره یه مسابقه نقاشی بین بچه های کارمنداتو

کل کشور تو رده سنی زیر دوازده سال برگزار شد که ستاره جون هم توش

شرکت کرد و چند روز پیش نتایج اعلام شد و نقاشی گل دختری تو رده سنی

خودش جزو نقاشی های برتر انتخاب شد و جایزه ش هم به دستمون رسید که

صندلی بادی بود که خیلی خیلی ستاره جون وخوشحال کرد و همچنبن مارو.

که متاسفانه من یادم رفت که قبل از اینکه نقاشی رو بفرستیم ازش عکس

بگیرم.

ودیروز هم باز بدون اطلاع یه ازمون علمی بین مدارس شهر برگزار شد که

از 28 امتیاز ستاره 27 امتیاز کسب کرد که هنوز کارنامش دستمون نرسیده ولی

فک کنم رتبه خوبی کسب کنه.یه چیز هم بگم واون اینکه اینقد این امتحان

مخصوصا ریاضیش سخت بود که من وبابایی دیشب تا مدتها سر بعضی از

سوالاش و پیدا کردن جوابش مشغول بودیم وحیرت زده از اینکه چقدر سطح

علمی بالا رفته که یه بچه کلاس دوم ابتدایی داره یه همچین مسایلی رو حل

میکنه.

یه روز هم تو این مدت واسه تغییر و تحول تو خونه رفتیم یه تعدادی گلدون

رنگی خریدیم و کاکتوس های خونه رو یه صفایی بهشون دادیم.حالا 

عکساشونو تو ادامه مطلب میذارم.یه چندتاش مونده که فک کنم دیگه این

هفته جمعه به اونا هم برسیم.

اخر هفته قبل رفتیم شهسوار خونه عزیزجون ستاره که ستاره

وساراجون(دختر عمه ستاره)کلللی باهم بازی کردند وبهشون خوش

گذشت.عمه فرشته مهربون و بابا عباس هم واسه ستاره که عاشق لوازم

تحریره به عنوان هدیه موفقیت هاش جایزه لوازم تحریرای خوشگلی خریدند که

حتما ازشون عکس میگیرم واینجا بعدا میذارم تا یادگاری واسه گل دختری

بمونه تا این محبت شون واسش موندگار بشه.

تو این مدت یه تولد هم تهران دعوت شدیم که رفتیم و عکساش و تو ادامه

مطلب گذاشتم.

و در اخر اینکه این روزای اخر اسفند حسسسابی سرم شلوغه و دلم میخواد

زودتر تعطیلات برسه تا یه استراحت درست وحسابی بکنم.امیدوارم عید

امسال همونی بشه که خیلی وقته هممون منتظرشیم.این روزا من وبابایی

سخت در تلاشیم تا بتونیم تعطیلات خوبی رو هم واسه خودمون وهم واسه

عزیز دلمون فراهم کنیم.و کلام اخر اینکه فردا روز اشنایی من وبابای ستاره

هست.هر سال اسفند شروع یه سلسله خاطره هست که بهم انرژی

میده.سال 81 روز 19 اسفند پیشنهاد ازدواج با بابای ستاره به من شد ومن

هیچ وقت حال و هوای اون روز از ذهنم پاک نمیشه.چون یه جورایی همه

چیزش خاص بود که اینجا خیلی هاش و نمیشه گفت.امیدوارم سالیان سال 3

تایی مون در کنار هم شاد وسلامت زندگی کنیم.

 

حالا بریم ادامه مطلب واسه دیدن عکسا:

بعـــــــــــــــــــدا نوشت:

یکی یه کامنت خصوصی گذاشته با این متن:

اسمون همه خونه های ایران ستاره بارون:به نیابت از همه باباهای بی ستاره

 

دلم گرفت از این جمله واز خدای بزرگ میخوام که هیچ پدر و مادری رو از

داشتن نعمت فرزند محروم نکنه وهیچ بچه ای رو هم از داشتن نعمت پدر و

مادر.



ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱۸ ] [ ۳:٠٠ ‎ب.ظ ] [ مامان ستاره ]

 

امروز صبح مثل همه این روزا که از شب قبل  واسه یه کاری برنامه ریزی می کنم

تا فرداش انجامش بدم طبق برنامه از صبح بعد اینکه ستاره رو مدرسه رسوندم

شروع کردم به ثبت برگه های بیمه که می بایست منشی فردا ببره برای اداره

بیمه واینم بگم که اصلا از این کار خوشم نمیاد و واقعا برام سخته انجامش.نه

اینکه کار سختی باشه من اصلا دوستش ندارم.کاربیمه که تموم شدمدارکی که

لازم داشتم واسه کارای بانکیم وکارای کاپوتاژماشین واماده کردم و واسه

خودم برنا مه ریزی کردم که حدودای ساعت11 برم بیرون که تا1:15

کارم تموم بشه که برم دنبال ستاره وباهم بیایم خونه.ساعت 11 رفتم بیرون و

به کارام رسیدم وزودتر هم کارم تموم شد.ساعت 1 رسیدم به مدرسه ستاره.

امروز هوای شمال خیلی گرم بود واز اونجایی که منم از هفته گذشته یه

عینک افتابیم وگم کردم ویه دونش رو هم شکوندم تو این افتاب شدید ترجیح

دادم تو ماشین بشینم تا زنگ مدرسه بخوره.حدود ساعت 1:15 دیدم که از

مدرسه بهم زنگ زدند نگران شدم.فک کردم بازم حالش بد شده که باهام تماس

گرفتند.صدای مشاور مهربون مدرسه شون بود.بعد سلام واحوال پرسی دیدم

میگه دختر گلمون اینجا پیش منه.ناراحته میگه فک کنم مامانم من و فراموش

کرده نیومده دنبالم.گفتم نه من دم در مدرسه ام.الان میام پیشتون.هنوزم

متوجه نشدم که چه اتفاقی افتاده.رفتم تو مدرسه وستاره رو دیدم که

وحشتناک ناراحته و داره گریه میکنه.از اون گریه ها که تو خودش می ریزه تا

اشکش و کسی نبینه.تمام پهنای صورتش سرخ شده بود ومی لرزید.بغلش

کردم وباهم رفتیم پیش مشاور که تو راه ستاره بهم گفت مامان چرا اینقد

دیر اومدی.گفتم من که دیر نیومدم هنوز 1:30 نشده.که یهو صدای گریه ش

بلند شد وگفت:مامان امروز چهارشنبه هست ما 12:30 تعطیل شدیم.وای

تمام دنیا رو سرم خراب شد.دختر نازنینم دستام وبه حدی محکم نگه میداشت

که حد نداشت.رفتم پیش مشاور و عذرخواهی کردم وقضیه رو بهش گفتم و

اومدیم تو ماشین.ستاره می گفت.فک کردم من ومیخوای بذاری تو مدرسه

بمونم که نیومدی دنبالم.گفتم اخه چرا باید این کار و بکنم.گفت اخه دیشب تو

نوشتن درسام اذیتت کردم.یعنی داغون داغون بودم.بغلش کردم حسسسابی

و اون هم تا میتونست گریه کرد ومنم گذاشتم راحت باشه تا تخلیه بشه.

اومدیم خونه وستاره از بس گریه کرده بود (ستاره معمولا وقتی نمیخواد کسی

اشکش رو ببینه از درون گریه میکنه واز بالا پایین رفتن شکمش میشه متوجه

شد که داره گریه میکنه ومعمولا اینجور مواقع بیشتر هم اذیت میشه وبهش

فشار میاد)می گفت تنم وچشمام درد میکنه ومنم بعد غذا بردمش رو تخت

وخوابوندمش.خواب خواب بود که از کنارش بلند شدم.یهویی از خواب پرید وگفت

مامان کجا میخوای بری.گفتم جایی نمیرم.تو خونه ایم.اروم وبا خیال راحت

بخواب.من پیشتم.

وقتی خوابید من موندم ویه دنیا عذاب وجدان وبغضی که ارومم نمیذاشت

واشکی که تمومی نداشت.یه لحظه هنوزم که هنوزه قیافه مظلوم وغصه دار

ستاره از جلو چشمام  محو نمیشه.عصر برای خوشحال کردنش بردمش بیرون

واینا رو واسش خریدم.

هر چند که می دونم هیچ کدوم این هدیه ها جبران خطایی که مرتکب شدم

رو نمیکنه ولی دختری خیلی از خریدشون خوشحال شد.

نازنین دوست داشتنی ام:امیدوارم منو به خاطر کوتاهیم ببخشی وبدونی که

مامانی همیشه همیشه با تو ودر کنارتم.

 

حالا یه خاطره کوچیک از لحظه خوابیدن ستاره:

امشب ستاره که از خریداش خیلی خوشحال بود وانرژی گرفته بود خودش

گفت که خودم داستان میخونم ومی خوابم.کتاب شعرهاش و ورداشت ورفت

رو تخت تا بخوابه.یه شعری بود که در مورد خدا بود ومتنش این بود:

چه خوبه که خداجونم

همیشه در دل منه

فقط میترسم نکنه

دلم یه روزی بشکنه

این شعر از زبون یه دختر بچه هست.ستاره همینطور که میخوند وقتی به این

چندتا سطر رسید وخوندشون.از طرف خودش به دختر کوچولو گفت:اصلا

نترس و نگران نباش.الان 8 سال خدا تو دل منه اصلا هم دل من

نشکسته.هیچی به هیچی.بغل

الهی مامان فدای اون دلت بشم که خدا رو توش حس میکنی.

این هیچی به هیچی اصطلاحیه که جدیدا ستاره خیلی ازش استفاده

میکنه.مثلا میگه مامان من این کار و واست میکنم تو هم این کار و واسم

بکن.هیچی به هیچی.(یعنی این جای اون.)

 

[ چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٧ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ] [ مامان ستاره ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

خدای مهربون در تاریخ 15/05/85 ساعت15/1بعداز ظهر یه فرشته ناز و با محبت رو به ما هدیه داد.دختر گلی که وجودش سراسر خیر و برکت بوده ومن وبابایی تا ابد خدا رو به خاطر وجود نازنینش شکرگذاریم.دوستت داریم عزیزترین
امکانات وب

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

دریافت کد پیغام خوش آمدگویی

آرشیو کد آهنگ