این چند روز...

 

سلام به همه دوستای گلمممم...

 

هفته گذشته 4 شنبه حوالی ساعت 11:30 رفتم مدرسه ستاره واجازه ش

و گرفتم که زنگ اخر مدرسه نباشه تا بتونیم زودتر بریم تهران.وقتی اومد

پیشم دیدم ناراحته.گفتم چیه؟اتفاقی افتاده؟گفت نتیجه امتحان مرات مون

اومده همه بچه ها اول شدند من چهارم شدم.بهش گفتم اولا که هرکی

نتیجه تلاش خودشو درو میکنه .بعد هم مگه میشه همه اول بشن بعدتو

چهارم.اونطوری که میبایست اخربشی نه چهارم.قیافه ش دیدنی بود

اینقد که ذوق زده بود.گفت صبر کن برم به تارا بگم.همش اذیتم میکرد میگفت

من ازت بالاترم.همین موقع معلمش اومد ومن راجع به امتحان ازش پرسیدم

گفت ستاره امتحانش رو خیلی خوب داد حتی جواب سوال بقیه رو هم که

بلد نبودند ستاره می گفت.ازش تشکر کردم وبا ستاره راهی خونه شدیم.

وقتی رسیدم خونه کارنامه ش و دیدم واز درس علومش همونطور که تو

بعدا نوشت پست قبلی نوشتم راضی نبودم.ولی چیزی بهش نگفتم وبر

عکس خیلی تشویقشهم کردم.چون واقعا خودم هم انتظار چنین کارنامه ای

رو ازش نداشتم.تو راه تهران به جز نیم ساعت اول همه ش و ستاره خواب

بود.وقتی به تهران رسیدیم بیدارشدکه هی بی قراری رسیدن ومی کرد و ما

هم که شددددددید به ترافیک خورده بودیم.آخوقتی رسیدیم یه استراحت

کوتاه کردیم ورفتیم واسه  ستاره جون خرید کردیم  که البته بعضی هاش و

به عنوان هدیه بهش دادیم.که چون خودش با هامون نبود خیللللی

سورپرایز شد.روزا و لحظه های خوبی رو تو تهران گذروندیم وتو راه برگشت

احساس کردم که دختری یه خورده سرحال نیست ولی فکر می کردم شاید

به خاطر دوری از فامیل هاست که ناراحته.ولی یه نیم ساعت بعد رسیدن با

ناله هایی که از درد گوشش میکرد متوجه شدم که مریض شده.ناراحتاز طرفی

بابای ستاره هم یه جلسه خیلی مهم داشت که همین که رسیدیم یه دوش

گرفت و رفت تا به قرارش دیر نرسه.اونم تو یه شهر دیگه.حالا من مونده بودم

ویه دختر مریض.میخواستم بهش زنگ بزنم بگم که ستاره مریض شده و

برگرده که با خودم گفتم اون که باید باشه تو جلسه فقط نگران میشه.

حاضر شدم که ببرمش دکتر دیدم ریموت در نیست.دیگه مجبور شدم زنگ

بزنم واز باباش بپرسم که کلیدم و برداشته که دیدم بـــــــــــــله.کلید خودشو

نمی دونست کجا گذاشته چون عجله داشته کلید من وورداشته ورفته.

متفکربالاخره از همسایه کلید گرفتم وستاره رو به درمانگاه رسوندم.اقای دکتر

واسش دو تا امپول یه جا نوشت.وقتی از اتاق اومدیم بیرون به ستاره گفتم

اینجا میشینی من برم واست داروهات وبخرم تا همینجا امپولات وبزنیم زودتر

خوب شی ؟ستاره گفت من می ترسم تنها اینجا بشینم.گفتم چاره ای نیست

مامانی.من تنهام.باید باهام همکاری کنی.من به خانوم منشی سفارش

میکنم که کاملا حواسش بهت باشه.داروخونه هم که دقیقا کنارهمین

درمانگاهه.پس من خیلی ازت دور نیستم.قبول کرد ومنم با کلی دلشوره

رفتم داروخونه.وااااای که چقدر شلوغ بود.هرکی هم که اشنا بود دفترچه

رو با یه سلام واحوال پرسی خاص میداد بهشون که بقیه متوجه بشند این اقا

یا خانوم اشناست وچیزی نگند.یه نیم ساعتی طول کشید.من برگه م ومی

دیدم که داروهاش اماده ست.حتی تو نوشتن دوز مصرف پشت دارو هم

پارتی بازی میکرد ویا دقت نمیکرد که واسه کی نوبتش.از اونجایی که ستاره

تنها بود نتونستم طاقت بیارم وگفتم:اقا ببخشید نیم ساعته اینجام هرکی

میاد یه خوش وبش میکنه وداروش ومیگیره میره.من دختر 7 سالم تنها تو

درمانگاه نشسته .نمی تونم بیشتر از این صبر کنم.لطفا داروهام وبدین

حساب کنم ببرم.نمیخواد دوز مصرفشم بنویسید.خودم از رو دفنرچه می

بینم.واااای اقای دکتره  قیافش دیدنی بود.فکر کرد من کارش و خیلی

کوچیک دارم جلوه میدم.منم اصلا به روی خودم نیاوردم وحساب کردم

واومدم.ستاره تو این چند روز هی بهم گیر میده که چاق شدی و رژیم بگیر و

از این حرفا.وقتی رفتم تو درمانگاه ومنو دید.یه بغضی داشت.بهم گفت

مامان هی به خودم تو دلم میگفتم دنبال یه خانومی بگرد که لاغره ویه

شال بنفش سرش.بغلبغلش کردم وگفتم ای شیطون شما که میگی من

چاق شدم.خندید وگفت:نه اشتباه کردم.خیلی هم خوبی.متوجه شدم میخواد

یه جوری دلم وبه دست بیاره .رفتیم واسه امپول زدن.دخترکم هیچ چی

نگفت واینقد که درد داشت اروم اروم دراز کشید.عززززززززززیزم بمیرم براش

وقتی امپول و زد دیگه اشکش دراومد.باباش هم هی تماس میگرفت ومنم

که نمی تونستم جواب بدم.خلاصه کارمون که تموم شد نمی دونستم چی

کارکنم با نداشتن کلید.که بالاخره تصمیم گرفتم برم جلوی خونه ماشین و

روشن بذارم تا ستاره سردش نشه ومنتظر بشینیم تا باباش بیاد که خدا رو

شکر یه ده دقیقه بعد ما رسید.وقتی رسیدم خونه واقعا خسته خسته بودم.

ولی سریع یه اب پرتقال واسش درست کردم .بعدم خوابوندمش که صبح

بره مدرسه.اخه امروز امتحان ترم ریاضی داشت.صبح دیدم اصلا نمیشه

بیدارش کرد وتب ولرز هم داره وهی عرق میکنه هی صورتش یخ میشه.

یه تماس با مدرسه گرفتم وبا معلمش صحبت کردم که دیدم معلمش خیلی

خوب با قضیه برخورد کرد وگفت شما تا هرموقع که صلاح می دونید بذارید

ستاره جون تو خونه استراحت کنه.واسه امتحان هم اصلا ناراحت نباشید

ستاره اگه امتحان هم نده من نمره کامل و بهش میدم.هوراتو این مدت 

از همه دانش اموزام به اندازه کافی شناخت پیدا کردم.منم با کلی

خوشحالی ازشون تشکر کردم واروم زیر گوش ستاره بهش گفتم:با خیال

راحت استراحت کن.امروز مدرسه نمیری.ستاره یه خنده از ته دلی کرد وگفت

وای که امروز چه روز خوبیه.(ای شیطون)حالا که دارم اینا رو می نویسم

خدا رو شکر حالش بهتره وحسسسابی داره از بودن در خونه وتکلیف نداشتن

استفاده میبره.نیشخند

 

فقط وفقط4 روز دیگه تا تولدم باقی مونده هوراهوراوفکر کنم

 

دیگه پست بعدیم پست تولدم باشه.پس تا اون روز...بای بای

 

/ 20 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهام

منتظر جشن تولد هستیم [بغل][بغل][بغل] پیشاپیش تولدتون مبارک.ایشالا هزار ساله بشید [قلب]

شهرزاد مامان حسین

هزار آفرین به این دختر گل. حسین اگه بود درمانگاهو می ذاشت رو سرش. ایشالله که همیشه خوب و خوش باشه این گل دختری.

سپیده عمه آریانا

سلام عزیزم همیشه به گردش و شادی . خوشحالم سفر بهتون خوش گذشته . بلا دور باشه از ستاره عزیزم . الهی شکر که حالش خوب شده . انشااله همیشه شاد و سلامت باشه . قربون دخملی باهوش و دوست داشتنی برم من . پیشاپیش تولدتون هم مبارک[ماچ][بغل][ماچ][قلب][گل][گل][گل]

mamane Rasta

omidvaram in khanoom kooochooloo hamishe salem bashe...tavalodetoon ham pishapish mobarak. [ماچ]

نادیا

عزیززززززززززززممممممممممم ایشالا که همیشه حال دختری خوب باشه مامان نمونه [پلک][فرشته]

سرمه

داریم ب پست تولد نزدیک میشیم[هورا][هورا] تولد تولد تولدت مبااارک[ماچ]

الهام(مامان هلسا)

چرا من این پست رو ندیدم.با اینکه روزی دو بار اینجا سر می زنم؟؟[گریه]

الهام(مامان هلسا)

طفلی ستاره نازم چی کشیده.برا تو هم چقدر سخت که ستاره رو تنها گذاشتی و رفتی داروخونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!! حالا خدا رو شکر که معلم با منطقی داره.خدا رو شکر که بهتره عزیز دلم.مراقب خودتون باشین.مگه چند کیلویی عزیزم که ستاره اینجوری گفته؟ولی ماشالله اینقدر باهوشه که درستش کرد اون روز[چشمک]

سوگند

خداروشکر که الان ستاره بهتره