داستان

قلب دختر از عشق بود،پاهایش از استواری و دست هایش از دعا.

اما شیطان از عشق و  استواری و دعا متنفر بود.

 

پس کیسه ی شرارتش را گشود و محکم ترین ریسمانش را به در کشید.

 

ریسمان ناامیدی را. ناامیدی را دور زندگی دختر پیچید،دور قلب و استواری و

 

دعاهایش.ناامیدی  پیله ای شد و دختر،کرم کوچک ناتوانی.

 

خدا فرشته های امید را فرستاد،تا کلاف ناامیدی را باز کنند،اما دختر به فرشته ها

 

 کمک نمیکرد. دختر پیله ی گره در گره اش را چسبیده بود و میگفت:

 

"نه،باز نمیشود،.هیچ وقت باز نمیشود."

 

شیطان می خندید و دور کلاف ناامیدی می چرخید.شیطان بود که میگفت:

 

"نه،باز نمیشود هیچ وقت باز نمیشود."

 

خدا پروانه ای را فرستاد،تا پیامی را به دختر برساند.

 

پروانه بر شانه های رنجور دختر نشست و دختر به یاد آورد که این پروانه نیز

 

 زمانی کرم کوچکی بود گرفتار در پیله ای. اما اگر کرمی میتواند از پیله اش به

 

در آید،پس انسان نیز  میتواند.

خدا گفت:"نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر را."

 

دختر نخستین گره را باز کرد...

 

و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود و نه کلافی.

 

هنگامی که دختر از پیله ی ناامیدی به در آمد،شیطان مدت ها بود که گریخته بود!

 

 

/ 7 نظر / 3 بازدید
سرمه

عمری با حسرت و انده زیستن نه برای خود فایده ای دارد و نه برای دیگران باید اوج گرفت تا بتوانیم آن چه را که آموخته ایم با دیگران نیز قسمت کنیم . . .

smsf14

وب جالبی دارید به ما هم یه سری بزنید..[چشمک]

sam

[تایید][گل]

سرونازشییییییییییییییییییراز

و چه احساس قشنگیست که در خلوت خود ، یاد یک دوست تــــــــــــــــــــــــــــــو را غرق تفکر سازد....[ماچ]

الهام

چه قدر قشنگ بود [بغل] راستی قالب جدید مبارک [بغل]