ثبت یه اتفاق...

 

امروز صبح مثل همه این روزا که از شب قبل  واسه یه کاری برنامه ریزی می کنم

تا فرداش انجامش بدم طبق برنامه از صبح بعد اینکه ستاره رو مدرسه رسوندم

شروع کردم به ثبت برگه های بیمه که می بایست منشی فردا ببره برای اداره

بیمه واینم بگم که اصلا از این کار خوشم نمیاد و واقعا برام سخته انجامش.نه

اینکه کار سختی باشه من اصلا دوستش ندارم.کاربیمه که تموم شدمدارکی که

لازم داشتم واسه کارای بانکیم وکارای کاپوتاژماشین واماده کردم و واسه

خودم برنا مه ریزی کردم که حدودای ساعت11 برم بیرون که تا1:15

کارم تموم بشه که برم دنبال ستاره وباهم بیایم خونه.ساعت 11 رفتم بیرون و

به کارام رسیدم وزودتر هم کارم تموم شد.ساعت 1 رسیدم به مدرسه ستاره.

امروز هوای شمال خیلی گرم بود واز اونجایی که منم از هفته گذشته یه

عینک افتابیم وگم کردم ویه دونش رو هم شکوندم تو این افتاب شدید ترجیح

دادم تو ماشین بشینم تا زنگ مدرسه بخوره.حدود ساعت 1:15 دیدم که از

مدرسه بهم زنگ زدند نگران شدم.فک کردم بازم حالش بد شده که باهام تماس

گرفتند.صدای مشاور مهربون مدرسه شون بود.بعد سلام واحوال پرسی دیدم

میگه دختر گلمون اینجا پیش منه.ناراحته میگه فک کنم مامانم من و فراموش

کرده نیومده دنبالم.گفتم نه من دم در مدرسه ام.الان میام پیشتون.هنوزم

متوجه نشدم که چه اتفاقی افتاده.رفتم تو مدرسه وستاره رو دیدم که

وحشتناک ناراحته و داره گریه میکنه.از اون گریه ها که تو خودش می ریزه تا

اشکش و کسی نبینه.تمام پهنای صورتش سرخ شده بود ومی لرزید.بغلش

کردم وباهم رفتیم پیش مشاور که تو راه ستاره بهم گفت مامان چرا اینقد

دیر اومدی.گفتم من که دیر نیومدم هنوز 1:30 نشده.که یهو صدای گریه ش

بلند شد وگفت:مامان امروز چهارشنبه هست ما 12:30 تعطیل شدیم.وای

تمام دنیا رو سرم خراب شد.دختر نازنینم دستام وبه حدی محکم نگه میداشت

که حد نداشت.رفتم پیش مشاور و عذرخواهی کردم وقضیه رو بهش گفتم و

اومدیم تو ماشین.ستاره می گفت.فک کردم من ومیخوای بذاری تو مدرسه

بمونم که نیومدی دنبالم.گفتم اخه چرا باید این کار و بکنم.گفت اخه دیشب تو

نوشتن درسام اذیتت کردم.یعنی داغون داغون بودم.بغلش کردم حسسسابی

و اون هم تا میتونست گریه کرد ومنم گذاشتم راحت باشه تا تخلیه بشه.

اومدیم خونه وستاره از بس گریه کرده بود (ستاره معمولا وقتی نمیخواد کسی

اشکش رو ببینه از درون گریه میکنه واز بالا پایین رفتن شکمش میشه متوجه

شد که داره گریه میکنه ومعمولا اینجور مواقع بیشتر هم اذیت میشه وبهش

فشار میاد)می گفت تنم وچشمام درد میکنه ومنم بعد غذا بردمش رو تخت

وخوابوندمش.خواب خواب بود که از کنارش بلند شدم.یهویی از خواب پرید وگفت

مامان کجا میخوای بری.گفتم جایی نمیرم.تو خونه ایم.اروم وبا خیال راحت

بخواب.من پیشتم.

وقتی خوابید من موندم ویه دنیا عذاب وجدان وبغضی که ارومم نمیذاشت

واشکی که تمومی نداشت.یه لحظه هنوزم که هنوزه قیافه مظلوم وغصه دار

ستاره از جلو چشمام  محو نمیشه.عصر برای خوشحال کردنش بردمش بیرون

واینا رو واسش خریدم.

هر چند که می دونم هیچ کدوم این هدیه ها جبران خطایی که مرتکب شدم

رو نمیکنه ولی دختری خیلی از خریدشون خوشحال شد.

نازنین دوست داشتنی ام:امیدوارم منو به خاطر کوتاهیم ببخشی وبدونی که

مامانی همیشه همیشه با تو ودر کنارتم.

 

حالا یه خاطره کوچیک از لحظه خوابیدن ستاره:

امشب ستاره که از خریداش خیلی خوشحال بود وانرژی گرفته بود خودش

گفت که خودم داستان میخونم ومی خوابم.کتاب شعرهاش و ورداشت ورفت

رو تخت تا بخوابه.یه شعری بود که در مورد خدا بود ومتنش این بود:

چه خوبه که خداجونم

همیشه در دل منه

فقط میترسم نکنه

دلم یه روزی بشکنه

این شعر از زبون یه دختر بچه هست.ستاره همینطور که میخوند وقتی به این

چندتا سطر رسید وخوندشون.از طرف خودش به دختر کوچولو گفت:اصلا

نترس و نگران نباش.الان 8 سال خدا تو دل منه اصلا هم دل من

نشکسته.هیچی به هیچی.بغل

الهی مامان فدای اون دلت بشم که خدا رو توش حس میکنی.

این هیچی به هیچی اصطلاحیه که جدیدا ستاره خیلی ازش استفاده

میکنه.مثلا میگه مامان من این کار و واست میکنم تو هم این کار و واسم

بکن.هیچی به هیچی.(یعنی این جای اون.)

 

/ 28 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گلهای زندگی من

الهههههههههههههههی من فدای این دختر با احساس بشم خیلی لباسها با سلیقه ونازند[گل]

الهام

عزیزززززززززززم چه قد نگرون شده که جاش بذارید توی مدرسه [ناراحت][ناراحت][ناراحت] ولی بچه ها قلبشون کوچیک و مهربونه با اون کادوهای قشنگ همه چیو زودی فراموش کرده [بغل] خداروشکر مامانی به گلی شما داره [قلب]

پريسا

سلام دوسته من امروز يه تولديه دلم نيومد خبر ندم[لبخند] سر بزني ضرر نميكني[بوسه]

الهام(مامان هلسا)

وای عزیز دلم.چقده ناراحت شدم.منم روز شنبه ای باید 1 می رفتم دنبال هلسا که تو اداره مشغول بودم و چون یه هفته ای هم مسافرت بودیم هم کارم زیاد بود هم روال زندگی از دستم در رفته بود.نگاهم که به ساعت بود یک و ربع رو نشون می داد.وااااااااای تا رسیدم هلسا نیم ساعتی بود که گریه می کرد

الهام(مامان هلسا)

چه داستان قشنگی تعریف کرده ستاره جون.ماشالله

الهام(مامان هلسا)

هیچی به هیچی.جوووووووووووووووونم[بغل]

الهام(مامان هلسا)

خریدهاش مبارکش باشه عزیز دلم

الهام(مامان هلسا)

مامان ستاره جون نمی دونم برا پست بالا چرا نمیشه نظر گذاشت.امروز صبح زود که اومدم اینطوری بود.الان برا این پست باز شد ولی برا اون بازم گیر داره

مامان بچه ها

سلام گلم فک کنم نظرقبلیم کامل نبود شماهم باافتخارلینکی فقطآدرس مارو یک برسی بکن فدااااات

mamane Rasta

azizaaaam. boghzam gereft az vakonesh Setareh joon...alan man v Rasta ham dar marhaleh badi hastim, 1 mahe ke mire mahd ama aslan hazer be jodayi nist, bad joori gir kardam va nemidoonam che konam. mamnoon misham age posthame marboot be mahd ro bekhooni va rahnamayim koni...