این چند روز

 

سلام به عشق مامان و بابایی:

 

 

 

این چند روز که ننوشتم واست اتفاقای زیادی افتاد که نمی دونم از کجا و

 

چطوری

 

واست بنویسم.ولی یه جوری بالاخره مینویسم دیگه ببخشید اگه بد مینویسم.چشمک

 

 

 

پنجشنبه من و شما و بابایی بعد از ناهار سمت لاویج حرکت کردیم و تو راه

 

هم از مناظر زیبای بین راه لذت بردیم.واقعا مازندران تو این فصل رویایی شده.

 

وقتی رسیدیم چون من صبح مطب بودم و خیلی خسته شده بودم همه

 

استراحت کردیم تا باباجون و مامان آذر و دایی محسن و دایی معین غروب

 

رسیدند وبا اونا رفتیم بیرون پیاده روی و بعد هم سفره خونه  و شب هم بابایی

 

رفت ابگرم و شما هی میگفتی پس چرا ما نمیریم.؟از طرفی چون از صبح یه

 

کوچولو سرفه میکردی و من نگران بودم که سرما بخوری راضیت کردم که فردا

 

صبح ببرمت و شما هم قبول کردی.

 

صبح فردا بعد صبحونه دوباره رفتیم پیاده روی که به لطف حضورت واقعا عالی

 

بود و با بازی ای که به ما یاد دادی و خودت هم خیلی عالی مدیریتش می

 

کردی موقع استراحت بین راه لحظه های قشنگی رو برای ما رقم زدی.

 

بعد پیاده روی شما با مامان آذر رفتی آبگرم و کلی آب بازی کردی.وقتی

 

برگشتی دو تا لپ هات قرمز قرمز شده بود.

 

شنبه صبح هم همراه مدرسه رفتی اردو.وای که چقدر از روزای قبل که

 

بهتون گفته بودند خوشحال بودی و لحظه شماری میکردی واسه رفتن.

 

صبح با باباجون رفتی مدرسه و باباجون صبر کرد تا اتوبوستون حرکت کنه

 

بعد اومد خونه و ساعت حرکتتون و به من گفت.منم بعد یه ساعت به مدیرتون

 

زنگیدم و اونم گفت خدا رو شکر رسیدین و مشغول بازی هستید و چون

 

اردوگاهی که شما رو برده بودند با دریا مجاور بود من کل صبح شنبه رو با

 

استرس سپری کردم.مخصوصا که قرار بود 12:30 مدرسه باشید ولی دیر کردید

 

اون فاصله زمان موعود تا زمانی که برسید من دل تو دلم نبود.خدا رو شکر

 

 رسیدید و همتون شاد شاد بودین.ومن هم از شادی زائد الوصفت اشکم

 

دراومد.البته یه خوردش هم از خوشحالی سالم رسیدنت بود. چشمک

 

یکشنبه اولین کتاب درسیت تموم شد و اون هم درس علوم بود.وقتی اومدی

 

خونه گفتی مامی امروز اولین کتابمون تموم شد و خوشحال بودی وحس بزرگ

 

شدن داشتی.منم بهت تبریک گفتم .باورم نمیشه دختر کوچولوی من داره

 

کلاس اول رو تموم میکنه.انگار همین دیروز بود که دنبال مانتو و کیف و کتاب

 

مدرسه ت بودم.به همین زودی گذشت و من یه حس دوگانه ای دارم.از یه

 

طرف از بزرگ شدنت خوشحالم و از طرفی از اینکه با هرسال بزرگ شدن از

 

من فاصله میگیری ناراحتم.

 

امروز هم بابا عباس و عزیزجون از شهسوار میان خونمون و این هفته مهمون

 

ما هستند.منم که از صبح سخت مشغول غذا درست کردن و خونه رو مرتب

 

کردن و این جور کارا هستم.امیدوارم روزای خوبی رو در کنار خانواده بابایی

 

داشته باشیم و به همه مون مخصوصا بابایی عزیز خوش بگذره.فعلا بای.

 

 

/ 9 نظر / 7 بازدید
مامان میعاد

بچه ها هرچه قدر ازمون دور باشن این استرس هم بیشتر میشه. خوشحالم که به دختر نازم خوش گذشته. امیدوارم در کنار مهموناتون اوقات خوشی رو سپری کنید.[لبخند]

مامان گلی

سلام ستاره درخشان من.امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشی. تموم شدن کتاب علوم مبارک... از دور صورت گلتو میبوسم نازنین دختر

سرمه

عزیزم از کار خسته نباشی. ایشالا که تند تند ستاره جون کتابهاش رو تموم کنه. [ماچ][بغل]

الهه

خوش باشید همیشه[ماچ]

سپیده عمه آریانا

سلام عزیزم خوبید خوشحالم که اردو به دخملی مون حسابی خوش گذشته. الهی همیشه شاداب و خندون باشه . امیدوارم که در کنار مهمانان عزیزتون اوقات خوشی رو داشته باشید . ستاره جونم رو ببوسید[ماچ][بغل][قلب][گل][گل][گل]

سرمه

روزت مبارک گلم.[بغل]

حامی

به سلامتیِ فارغ التحصیلا.!