سفر نامه (1)

 

سلام به گل دخملی خودم.میخوام از امروز هر موقع که فرصت شد خاطرات

 

سفر عید امسال رو ثبت کنم.امیدوارم بتونم همه اتفاقات رو برات بنویسم.

 

سفر ما از 29 اسفند شروع شد.امسال من و بابایی از مدتها قبل برای عید و

 

تعطیلاتش تو فکر بودیم تا بتونیم بهترین راه رو انتخاب کنیم.بالاخره تصمیم

 

گرفتیم که با لیلا جون و مریم جون و خانواده هاشون که هر دوتا از دوستای

 

خانوادگی ما هستند بریم مسافرت.وتو این تصمیم حضور بچه هاشون که

 

شماها باهم همسن اید خیلی موثر بود چون میخواستیم عید شادی داشته

 

باشی.

 

بالاخره روز موعود که از مدتها قبل مدام صحبتش تو خونه بود وبراش برنامه

 

ریزی کرده بودیم فرا رسید.29 اسفند صبح زود هر 3 تا خانواده البته با 2

 

ماشین به سمت ییلاق لیماک که اولین مقصد ما بود حرکت کردیم و از

 

همون ابتدای راه من وبابایی متوجه شدیم که شما عید شادی رو پیش رو

 

داری چون با رامتین که به همراه مادرش لیلا جون تو ماشین ما بودند

 

 حسابی مشغول بازی و خنده و شیطنت شدید.تو راه یه صبحانه خیلی خوب

 

هم تو رویان خوردیم وحدودای ظهر بود که به لیماک رسیدیم.جاده جنگلهای

 

دالخانی تو اون روز برفی فوق العاده زیبا بود.برفایی که رو شاخه نازک

 

درختا نشسته بود منظره فوق العاده زیبایی رو به تصویر کشیده بود به

 

خصوص که بابایی آهنگ همین خوبه ابی و با تو بودن ستار رو هم زمینه این

 

تصاویر رویایی کرده بود که واقعا"لحظات به یادموندنی ای برای همه ما رقم

 

خورد. 

 

بعد ناهار یه خورده استراحت کردیم و دوباره غروب همه دور هم جمع شدیم

 

ولیلا جون و مریم جون واسمون حسابی همخونی راه انداختند که جالب بود.

 

من و بابایی هم آهنگای ستار و باهم میخوندیم و همراه آقا رضا

 

خلاصه روز اول مسافرتمون به این شکل به شب رسید.موقع خواب کلی

 

واسه هر 3 تاتون قصه گفتیم تا خوابیدید.

 

صبح فردا که روز سال تحویل هم بود من وبابایی رفتیم ویه سری وسیله

 

خریدیم و بعدش هم من واسه همه ماهی سفید خوشمزه سرخیدم که

 

واقعا" تو اون فضا و امکانات محدود اونجا به دل همه نشست.لحظه زیبا و

 

 مقدس تحویل سال نو برای همه ما خیلی خاص و نو بود.3 تا خانواده تو

 

ییلاق وسط جنگل که هر 3 تامون هم آرزوها و غم هایی تو دلامون داشتیم.

 

لیلای عزیز که تو چند سال گذشته 2 تا خواهر جوونش رو تو حادثه رانندگی

 

از دست داد ومریم عزیز که باز هم خواهرش رو به دلیل بیماری تومور از

 

دست داد ومن که به خاطر تنهایی و مشکلات  دایی محسن به شدت غمگین

 

شدم.وباز هم بعد تحویل سال این باباهای مهربون بودند که ما رو از این غم و

 

ناراحتی درآوردند.والبته باید بگم شما بچه ها فقط موقع تحویل سال و گرفتن

 

عیدی پیش ما بودید وگرنه در بقیه لحظات دنبال بازی و شیطنت خودتون

 

بودید.به خصوص بعد گرفتن عیدیها و مشغول شدن با اونا.

 

غروب باهم رو بالکن زیبای خونه کلی عکس گرفتیم و باهم شاد شدیم و

 

یواش یواش خودمون رو واسه حرکت فردا آماده کردیم.

 

 

                                                               ادامه دارد........

/ 12 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ناز بانو

اوه چه خوش گذشته خوش بحالتون خیل جالب بود منتظر ادامش هستیم.مطلب خوصوصی هم که خصوصیه نباید درخواست رمز کنیم[نیشخند]

smsf14

مرسییییییییییییی از حضورت [لبخند]

الهام

ایشالا که همیشه خوش باشی چه خوب که خوش بهتون گذشته.خداروشکر

الی جون

اپپپپپپپپپپپپم زود بیا نظر یادت نره

sam

خوشبحالتون بابا حسابی خوش گذروندین[لبخند]

سرمه

ادامه ش رو ننوشتین چرا؟[قلب]

مامان نفس

سال نو با کلی تاخیر و شرمندگی مبارک چقد خوشحالم از خوشحالیتون همیشه شاد و سلامت باشید[قلب]

حامی

یادم نیست سال نو رو به شما تبریک گفتم یا نه!!! به هرحال، امیدوارم سال خوبی داشته باشید. و خدا رو شکر که بهتون خوش گذشته

بنام انكه تاروپودم از اوست

سلااااااااااااااااااام عزيز دلممممممممممممممممممم عيدت مبارك خانمي دلم خيلي برات تنگيده بود .ستاره رو از طرف من ببوس .چه سفري بود !بهترينا رو برات آرزو ميكنم [ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]