از هر دری سخنی..

 

سلام به همگی :

 

بالاخره بعد یه مدت طلسم ننوشتن شکسته شد ومن امروز تصمیم گرفتم که

برای گل دختر نازنینم بنویسم.

 

نازنینم :

اگه بخوام از اندر احوالات این روزهامون بنویسم باید بگم که من هنوز نتونستم

خودم و با شرایط جدید و شروع مدارس و تکالیف مدرسه ت و کارای منزل

وکارای مطب وفق بدم وهمچنان با خودم درگیرم.نیشخند

 

سه شنبه هفته گذشته  اولین اردوی امسالت رو رفتی.که مربوط

به درس علوم و مشاهده دقیق محیط اطرافمون بود.دوشنبه شب ازت

پرسیدم واسه فردا میان وعده چی می بری؟که گفتی :اگه میتونی ساندویچ

مرغ واسم درست کن ومن بااینکه دیروقت بود وخیلی هم خسته بودم

درستش کردم و روز سه شنبه 3 تا ساندویچ واست تو کیفت گذاشتم .سه

 شنبه صبح اینقد ذوق زده بودی که حد نداشت.بهم گفتی که فقط باید یه دفتر

ببریم ومداد وغذا.واسه همین با کیف مدرسه نمیرم و کیف کوچیک بهم بده.

منم همین کار و کردم ورسوندمت مدرسه.ظهر که اومدم دنبالت ضمن اینکه

شاد بودی ولی با یه لحنی گفتی:مامانی خیلی بدی که به فکرم نبودی و واسم

غذا نذاشتی.قهراصلا اگه نمی خواستی بهم غذا بدی دیگه چرا ازم پرسیدی؟

منم گفتم:وا ستاره این چه شوخی ایه که میکنی.من که صبح ساندویچ ها رو

گذاشتم تو کیفت.ولی خیلی حرفش و جدی نگرفتم.چون این روزا ستاره وقتی

از مدرسه میاد یه جورایی خیلی دلتنگ و هی ناز میکنه وحس میکنم که نیاز به

محبتم داره.سه شنبه هم فک کردم داره خودش و واسم لوس میکنه.تا اینکه

 شنبه که رسوندمش مدرسه مربی پرورشی شون صدام کرد و گفت:خانومی

چطورشد که سه شنبه واسه دخترمون تغذیه نذاشتی؟من:تعجبگفتم:من هم

ساندویچ واسش گذاشتم هم شیر پاکتی هم اب معدنی هم موز...گفت:منم

تعجب کردم و به معلمش گفتم تا اونجایی که من مامانش و میشناسم اصلا

اینطوری نیست که به فکر بچه ش نباشه.میگفت:خیلی دلم براش

سوخت.وقتی بین گلها و سبزه ها میگشت تا چیزایی رو که میبینه یادداشت

کنه اینقد پکر بود که حد نداشت.هر چی هم بهش گفتم با من بیا هرچی

میخوای واست بخرم.من با مامانت حساب میکنم.قبول نکرد وهی با بغض

میگفت:مامانم میباس واسم غذا میذاشت.شما نمیخوام واسم غذا بخرید.

من گرسنم نیست.وقتی اینا رو شنیدم اینقد بغضم گرفت که حد نداشت.

از اینکه حرفش و جدی نگرفتم از دست خودم عصبانی بودم وتعجب کردم که

پس اینهمه غذایی که واسش گذاشتم چی شد؟؟!!

ظهر که دختری رو دیدم کلی بغلش کردم و ازش عذرخواهی کردم.بهش گفتم

قصه چوپان دروغگو رو که بابایی واست تعریف کرده.اینقد الکی هی حرف می

 زنی وقتی به جدی هم یه چیزی رو میگی دیگه باورمون نمیشه.کلی

خندیدی و گفتی اخه من خوشم میاد اذیت تون کنم.

 

سه شنبه از قبل برنامه ریزی کرده بودیم که بریم کلاردشت و یه چند روزی

تمدد اعصاب کنیم.موقع رفتن دایی محسن ماشینش و نیاورده بود و با ما اومد.

شما هم داشتی حسابی باهاش صحبت می کردی.یهویی بهش گفتی دایی

محسن یه سوال ازت دارم؟اینکه پدر و مادرا دوست ما اند؟دایی هم گفت اره.

و شما گفتی نه من امروز به معلم مون هم ثابت کردم که پدر و مادرا دوستمون

نیستند.وگفتی:امروز معلم مون گفت بهترین دوست شما پدر و مادراتونند.ولی

من بهش گفتم مامان من دوستم نیست.هم مشورتی منه.هم کاره منه.یعنی

هر موقع کمک بخوام بهم کمک میکنه.ولی دوست ادم باید هم قد ادم باشه

هم کلاسی ادم باشه.مامان باباها که هم قد ما نیستند هم کلاسی ما نیستند.

معلم مون هم حرفم و فک کنم قبول داشت .چون اومد بوسم کرد و گفت

قربونت برم با این اصطلاحاتی که به کار می بری.هم مشورتی و خندید.

منم کلی از حرفت خندم گرفت.ولی خودم و کنترل کردم وچیزی نگفتم.

 

از کلاردشت هم اگه بخوام برات بنویسم .فک کنم در کنار خانواده (هم خانواده

 خودم هم خانواده بابایی)لحظه های قشنگی داشتی و خیلی از وقتا هم

مشغول بازی بودی که حتما عکسش و واست بعدا میذارم.اندر حکایات باور

نکردن حرفات باید بگم که جمعه که از کلاردشت رسیدیم خونه شما طبق

معمول زودتر پیاده شدی و هی میگفتی اسانسور خرابه.چی کار میخواین بکنید

با اینهمه وسیله.به بابایی گفتم :فک کنم راست میگه.اخه جائی که جای پارک

ماشین مون  اسانسور دیده نمیشه.بابایی هم گفت:نه بابا.داره شوخی میکنه.

خلاصه کیفا رو برداشتیم و رفتیم و دیدیم ای دل غافل.دختری راست گفته و

اسانسور خرابه.اوه

 

امروز اومدم مدرسه دنبالت دیدم ناظم مدرسه تون اومده پیشم وبهم میگه

خانومی امروز دخترت مدرسه رو بهم ریخت.من :تعجب گفتم :چرا؟گفت:زنگ تفریح

اخر از بوفه به داخلی مون تماس گرفتند وگفتند یه بچه ای داره به همه بچه

های کلاسش پول میده تا واسه خودشون خوراکی بخرند.ناظم تون میگفت با

اینکه از اردو اومده بودم وخسته بودم سریع اومدم حیاط دیدم دخترتون کلی

1000 تومنی و 2000 تومنی نو داره بین همکلاسیهاش تقسیم میکنه.(وقتی

ستاره رو تو تقسیم پول تجسم میکنم خندم میگیره)ناظم تون گفت بهش گفتم

ستاره چرا اینهمه پول اوردی مدرسه؟چرا به بچه ها داری پول میدی؟که

گفتی:اخه من که نمیتونم فقط خودم از بوفه خرید کنم بخورم.این دوستام

هم دوست دارند خوراکی بخورندولی ماماناشون بهشون پول نمیدند.

ناظم هم واست توضیح داد که اولا اینهمه پول تو مدرسه اوردن ممنوعه

وهم اینکه شاید این پدر مادرا دوست نداشته باشند که بچه هاشون از بوفه غذا

بخورند.شما باید واسه پولت ارزش قائل بشی و همینطوری به هر کسی پول

ندی.شما هم گفتی چشم و رفتی سراغ بازیت.

ناظم می گفت:کلا مدرسه رو بهم ریختی و نصف زنگ ورزش و داشت از بچه ها

واست پولات و پس میگرفت و یا خوراکی هایی که باز نشده بود و به بوفه

برمی گردوند و پولش و می گرفت.

کلی ازش عذر خواهی کردم ویه گوشه ای ایستادم و بازیت و نگاه کردم.

وقتی نگات میکردم  دلم برات سوخت.چون یاد وقتی افتادم که  ناظم

داشت باهات صحبت میکرد خیلی مظلوم شده بودی وفک کنم یه خورده

هم ترسیده بودی.

خلاصه تو راه برگشت به خونه منم یه خورده باهات صحبت کردم و بهت گفتم

که وقتی می خواستی مدرسه پول ببری حتما می بایست از من اجازه بگیری

و به من بگی.

 

اینم از اتفاقاتی که تو این مدت افتاد.

 

پ.ن :این پست وتو دو روز نوشتم واین اتفاق اخر مربوط به روز شنبه هست.

 

 

/ 18 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان میعاد

ای جونم به این دختر مهربون و دلسوز[بغل][ماچ] میگم مامانی واقعا حالا چه بلایی سر تغذیه ی دختریمون اومده بود؟!!![ابرو] انشالله همیشه به این گشت و گذارها باشه که هیچی مثل همین ها نمیشه.

مامان سامیار

ای جونم ستاره خاله حسابی اینروزا سرش گرمه قربونش برم دخترمون دست ودلبازم هست زنده باشی گلم[ماچ][ماچ][قلب][قلب]

شهرزاد مامان حسین

یعنی غذا تو کیف جا مونده بود؟ کجا بود پس؟ آخ حسین هم یه بار با پس اندازش همین کارو کرد و از مدرسه ش برام زنگ زدن. خیلی حس بدیه که بچه بره اردو ببینه غذا نداره. هم برای بچه و هم برای مامانش که خیلی حس تلخی داره. ایشالله شاد باشه این گل خوشگل ما.

شهرزاد مامان حسین

یعنی غذا تو کیف جا مونده بود؟ کجا بود پس؟ آخ حسین هم یه بار با پس اندازش همین کارو کرد و از مدرسه ش برام زنگ زدن. خیلی حس بدیه که بچه بره اردو ببینه غذا نداره. هم برای بچه و هم برای مامانش که خیلی حس تلخی داره. ایشالله شاد باشه این گل خوشگل ما.

سپیده عمه آریانا

ااااااااااااااااااااااااااای جون دلم قربون این دخملی شیرین و مهربون بشم با ماجراهای جالبش . همیشه به سفر عزیزم . الهی همیشه خوش و خرم باشید . [ماچ][بغل][قلب][گل][گل]

الهام

از دست ستاره.پول پخش کردنش باید جالب می بوده [نیشخند]

bahar

سلام دوست گلم [گل] ┊┊ ┊┊ ┊┊ ┊.☆* ه 'ܓ✿ ┊ ┊┊ ┊┊ ☀ه*☆❤ܓ✿ ┊ ┊┊ ┊★ه ❤¸ܓ ┊ ┊┊ ❤ه☀ܓ✿ ❤★☀♥.. °*”˜ ƸӜƷ ˜”*°• ܓ✿داره ✿ ܓ✿ بر عید غدیر عید اکبر صلوات ✿ بر چهره ی نورانی حیدر صلوات ✿ بر فاطمه این عید هزاران تبریک ✿ بر یک یک اهل بیت کوثر صلوات ✿ عید غدیر بر شما مبارک ✿ ┊┊ ┊┊ ┊┊ ┊.☆* ه 'ܓ✿ ┊ ┊┊ ┊┊ ☀ه*☆❤ܓ✿ ┊ ┊┊ ┊★ه ❤¸ܓ✿ ┊ ┊┊ ❤ه☀ܓ✿ ❤★☀♥.. °*”˜ ƸӜƷ ˜”*°• ܓ✿داره ✿ ܓ✿

سوگند

الهی فداش بشم خب مامانش فداکاری کردی [قلب]